گاه نوشته...نَه چشمآטּ آبــﮯ دارَم
نه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَدهَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَمروی چَمَن هآ غَلت میزَنَمعِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَندوَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮبوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُندنگرآטּ پآک شدטּ رُژ لَب و ریملَم نیستَملآک نآخن هآیم اَز هزآر مترﮮ داد نمیزَندگآهـﮯ اَز فَرط غُصّه بلنَد دآد میزَنمخدآیَم رآ بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنموبَعضـﮯ آدم هآﮮ اَطرافَم رآ هَم بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنمشَبهآ پآیه پَرسه زَدن دَر خیآبآטּ و مهمآنـﮯ نیستَمبَلد نیستَم تآ صُبح پآﮮ گوشـﮯ پِچ پِچ
برچسب:
نویسنده: آرتمیس مقدم
گاه نوشته...بانو جاناین را بدان،تو ڪه با وقار راه میروی... باد ڪه چادرت را پریشان میڪندو تو دست ﮩـایت را نذر مرتب ڪردنش مے ڪنی...خدا آن بالا قدح قدح غرور مے فروشرسانید به فرشتگانش... ڪه این بود بنده اے ڪه گفتم سجده اش ڪنید...اشرف مخلوقاتم را بنگرید ڪه چه عاشقانه برایم بندگے میڪند...
"من شڪایت دارم…از آن ﮩـا ڪه نمے فهمند چادر مشڪے من یادگار مادرم زهراست از آن ﮩـا ڪه به سخره مے گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛چـــــرا نمے فهمی؟ این تڪه پارچه ے مشڪی، از ﮩـر جنسے ڪه باشدحـــُرمــت دارد !
برچسب:
نویسنده: آرتمیس مقدم
گاه نوشته...
مَن از نَســــل لِـــــیلے ام… مَن از جِنـــ๛ شــــیرینَم… مَن دُخــــــترم… با تمام حساســـیت ﮩـاے دُخترانه ام… با تَلنگرے بارانـــے میشوم… با جُـــــمله اے رام میشوم… با ڪَلـــمه اے عــــــاشق میشوم… با پُــــــشت ڪردنے ویــــــران میشوم… به راحَتے وابَــــــسته میشوم… با پیــــــروزے به اُوج میرسم… ﮩـنوز ﮩـم باعروسڪ ﮩـایم حرف میزنم… ﮩـنوز ﮩـم برایشان لالایے میخوانم…. ﮩـنوز ﮩـم با مداد رنگے رویاهایم رابه تصویر میڪشمﮩـنوز ﮩـم براے شڪلات جان میدهم…. من دخترم پر از راز ارے من دخترم
برچسب:
نویسنده: آرتمیس مقدم

یک جای دوست داشتنمان ایراد دارد که شش ماهه فارغ میشویم یک جای بودنمان کال است که تمام قد نیستیم یک جای رفتنمان قرص نیست که برمیگردیم یک جای حرف ها بوسه ها دست ها می لنگد که سرد میشویم که از دهان می افتیم… ما نوزادی نارسیم با بند نافی پیچیده به دور احساس که عشق را از لوله می مکیم… از پشت این دنیای شیشه ای چشم زمان در انتظار معجزه ای خیره مانده به ما ..
برچسب:
نویسنده: آرتمیس مقدم
ﻣﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﻋﻘﺐ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮﻱ ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﭼﻴﺰﻱ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻣﻲﻛﺮﺩ، ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﻫﺮﭼﻲ ﻣﻲﺩﻭﻭﻳﻴﻢ، ﺑﺎﺯﻡ ﻋﻘﺒﻴﻢ.» ﻛﺴﻲ ﺟﻮﺍﺑﻲ ﻧﺪﺍﺩ. ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ: «ﻫﻤﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻣﻲﺩﻭﻭﻳﻴﻢ، ﺑﺎﺯﻡ ﻫﻴﭽﻲ.» ﺯﻧﻲ ﻛﻪ ﺟﻠﻮﻱ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ.» ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﭼﺮﺍ؟» ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: «ﭘﺴﺮ ﻣﻦ همش ﺷﺶ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻭلی نمیتونه ﺑﺪﻭﻭئه... ﻫﺮ ﻛﺎﺭی ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ ﻧﻤﻲﺗﻮﻧﻪ.» ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻧﮕﺎه ﻛﺮﺩﻡ، ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻮﺩ کآمنت
برچسب:
نویسنده: آرتمیس مقدم